X
تبلیغات
باران عشق

باران عشق

به نام افریدگار عشق که بی او ما بی وجودیم

داوود:

داشتم از کلاس فیزیک بر میگشتم که 405 مونو دیدم سر کوچه وایساده فکر کردم داداشمه پریدم تو ماشین به دوستام هم گفتم بچه ها بپرین تو بعد که نشستم دیدم اصلا ماشین ما نیست!ولی انصافا اون پسره خیلی شبیه داداشم بودآسوتی من به روزه مال چند روز پیشه

...........................................................................................................

hhhhhhhhhhhhhhh:

ما ک همه زندگیمون سوتیه :))

..........................................................................................................

دبیر حسابداریمون:

بهمون اجازه داده بود سر کلاس تغذیه بخوریم.بعد۱روز داشت دعوامون میکرد گفت:من که به همتون اجازه دادم اگه گرسنتونه در بیارید بخورید من که نمیگم نکنید

..........................................................................................................

مرضیه:(حالا منظورش انبر بود!!!)

اووووووووی فاطمه مقاش که باهاش ذغال بر میدارن بیار

..........................................................................................................

عاطفه:

بچه ها بلنشید بریم تو کلاس ابرها اومدن حالا خورشید میاد

(منظور:ابرا دارن میان حالا بارون میاد)

..........................................................................................................

خودم:

داشتم برا بچه ها کلاس اتحاد های ریاضی توضیح میدادم:

حالا با صدای بلند گفتم:بچه ها حالا میریم سراغ ازدواج مزدوج

(منظور:اتحاد مزدوج)

..........................................................................................................

ارمیتا:

من یک سال اسم یکی رو میخوندم مهرناز بعد یه مدت بهش گفتم مهرناز جان یکی از دوستام اومد گفت ارمیتا مهراز نه مهرناز . تا پسر بود من فکر میکردم دختره. البته تو نت بوداا.

...........................................................................................................

غریبه
سه شنبه هفته پیش بود از دبیرستان میومدم خونه و دستشوییم واقن داشت میریخت... خلاصه تا رسیدم پشت در اتاقم شلوارمو در اورده بودم اخه کسی خونه نبود...بعد یهو درو باز کردم پریدم تو دیدم مادرم و سه تا از زنا همسایه نشسته بودن دور هم خلاصه آبروم رفت

............................................................................................................

خواهرم

همراه اول بهش پیام داده:

چرا جواب نمیدی؟

 

 

شوخی کردم.

دریافت پیامک های جدید و خنده دار با ارسال عدد۱به شماره۲۰۵۰

بدون اینکه آخره پیامی که واسش فرستاده شده را بخونه واسه همراه اول پیام فرستاده:

شما؟؟

.........................................................................................................

خواهرم

رفته دم در خونه دوستش با دوستش مهشيد كار داشته

داداش دوستش مياد دم در

خواهرم ميخواسته بگه به مهشيد بگيد بياد دم در هول ميكنه

ميگه ببخشيد ميشه به مجيد بگيد بياد دم در!!!!

(در صورتي كه اسم هموني كه دم در وايساده بوده مجيد بود)

آخرشم اسم دوستش يادش ميره

.......................................................................................................

خواهرم

ميره مغازه شارژ۲تومني ايرانسل بگيره

صاحب مغازه پسر بوده خواهرم هول ميكنه

ميگه ببخشيد ميشه يه شارژ۲تومنيه هزاري بديد!!!

....................................................................................................

مامانم

يكي سر خيابون ازش ميپرسه فلكه شهيد كجاست؟

مامانم صداشو صاف ميكنه با غرور ميگه

يه مقدار كه بريد جلوتر مَ پَ چي دست راست

(منظور ميپيچي دست راست)

پيريه ديگه

..............................................................................................

مامانم

ميخواست خواهرمو دعوا كنه بگه چرا از آب گل آلود ماهي ميگيري

ميگه آخه نفهم چرا از گاو گل آلود ماهي ميگيري!!!!!!!!!!!!

همون پيريه ديگههههه


نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت 16:27 توسط فاطمه| |

بعضي حرفا رو نميشه گفت بايد خورد

ولي بعضي حرفارو نه ميشه گفت نه ميشه خورد

ميمونه سر دل ميشه دلتنگي...

ميشه بغض...

ميشه سكوت...

ميشه همون وقتي كه خودتم نميدوني چته...


هيچگاه به كوچه بن بست ناسزا نگو

رنج بن بست بودن براي كوچه كافيست..!


پرهايم را چيد كه " تنها " جايي نروم..

اما خودش " بي من " كوچ كرد و رفت...!!!


نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 23:2 توسط فاطمه| |

پادشاهي در زمستان به يكي از نگهبانان گفت:

سردت نيست؟؟!!

نگهبان گفت:

عادت دارم..

پادشاه گفت:

ميگويم برايت لباس گرم بياورند...و فراموش كرد

صبح جنازه ي نگهبان را ديدند كه روي ديوار نوشته بود:

به سرما عادت  داشتم..

اما وعده لباس گرمت مرا ويران كرد....

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 22:42 توسط فاطمه| |

محبت زيباست،وقتي دوطرفه باشد زيبا تر است.

خانه زيباست،وقتي پر از محبت باشد زيبا تر است.

زمان زيباست،وقتي با يادگيري باشد زيبا تر است.

فرزند زيباست،وقتي دانا باشد زيبا تر است.

دنيا زيباست،وقتي براي عبور كردن باشد زيبا تر است.

دوستي زيباست،وقتي براي خدا باشد زيباتر است.

علم زيباست،اگر توام با عمل باشد زيباتر است.

سخن زيباست،وقتي صادقانه باشد زيباتر است.

ايمان زيباست،اگر با يقين همراه باشد زيبا تر است.

بخشش زيباست،اگر باعشق قرين باشد زيبا تر است.

خنده زيباست،اگر روي همه چهره ها باشد زيبا تر است.

رفتن زيباست،اگر براي رسيدن به هدف باشد زيبا تر است.

زندگي زيباست....

            اگر براي تو باشد

                          زيبا تر است....

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 12:20 توسط فاطمه| |

روز دختر مبارک

 

کسی که روزمون رو بهمون تبریک نمیگه پس خودمون به خودمون تبریک میگیم!!!!!!

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت 13:42 توسط فاطمه| |

نامت چه بود؟

- آدم...

فرزنده؟

- من را نه مادري،نه پدر بمويس اول يتيم عالم خلقت...

نام محل تولد؟

- بهشت پاک...

اينک محل سکونت؟

- زمين خاک...

آن چيست که بر گرده نهادي؟

- امانت است...

قدت؟

- روزي چنان بلند همسايه خدا،اينک به قد سايه بختم،به روي خاک...

اعضاي خانواده؟

- حواي خوب و پاک،قابيل خشمناک،هابيل زير خاک...

روز تولدت؟

- در روز جمعه اي به گمانم که روز عشق...

رنگت؟

- اينک فقط سياه،ز شرم چنان گناه...

چشمت؟

- رنگي به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان...

جنست؟

- نيمي مرا ز خاک،نيمي دگر خدا...

وزنت؟

- نه آنچنان سبک که پرم در هواي دوست،نه آنچنان وزين که نشينم به اين زمين...

شغلت؟

- در کار کشت اميدم به روي خاک...

شاکي تو؟

- خدا...

نام وکيل؟

- آنهم فقط خدا...

جرمت؟

- يک سيب از درخت وسوسه...

تنهاهمين؟

- همين...

حکمت؟

- تبعيد در زمين...

هم دست در گناه؟

- حواي آشنا...

ترسيده اي؟

- بلي...

ز چه؟

- که شوم من اسير خاک...

ايا کسي به ملاقاتت امده؟

- بلي...

که؟

گاهي فقط
               

 خدا

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1392ساعت 16:5 توسط فاطمه| |

به هر بدبختی بود ساختمش....

آدم برفی عاجزانه میگفت که تو به جای فلفل قرمز برایم سیگار بگذار

خودم از پس بهارت بر می آیم

شک ندارم حال امروزم حماقت آن روزم است

.......................................................................................................

عشق ما همانند روزهای هفته است!!

تو شنبه و من جمعه...

نمیدانم چرا جمعه اینقدر به شنبه نزدیک است

اما شنبه اینقدر از جمعه دور!!!!!

.......................................................................................................

شانه های خودم را ترجیح میدهم

چرا که شانه های امروزی مانند بالشت های مسافرخانه

سرهای زیادی را تکیه گاه بوده اند...!

......................................................................................................

من آدم بشو نبودم و نیستم و نخواهم بود....

چطور میشود آدم شوم وقتی لبخندش"خرم"میکند

و دوریش"سگم"

......................................................................................................

پای من خسته از این رفتن بود/قصه من قصه دل کندن بود

دل که دادم به یارم دیدم/راهش افسوس جدا از من بود

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 11:50 توسط فاطمه| |

هنوز ميرم يه وقتايي، تو اون کوچه که تاريکه
 
تو نيستي ولي ميبينم، تورو با اينکه تاريکه

يه مَرده توي اون کوچه، خيالت رو بغل کرده
 
نميدونه کسي که رفت، محاله ديگه برگرده
 
محاله ديگه برگرده...

منم تنها کنارتو،کنارم جاي خاليته
 
کنارت پرشده انگار، حواست به کناريته
 
حواست به کناريته...

خيال کردن ديونم که، خيال کردم تو رو دام
 
کنارم کسي نيست اما، بازم ميگم دوستت دارم
 
بازم ميگم دوستت دارم...

بين من و تو ديگه، هيچي مثل قديم نيس
 
نشوني از روزايي که، حرفشا ميزديم نيس
 
حرفشا ميزديم نيس...

تازگيا حال منو بغضه تباهه وخرابي
 
'ببخش' صداي گريه هام، نميذاره بخوابي 
 
نميذاره بخوابي...

'ببخش' اگه اين آخرا ديگه، دوستت نداشتم
 
اگه بجز خاطره هام، چيزي واست نذاشتم
 
چيزي واست نذاشتم...

نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1392ساعت 17:19 توسط فاطمه| |

دارم از دوري تو دق ميکنم

حاليت نيس... 

اونکه مي ميره برات آره منم

حاليت نيس...

من ميخام تاهميشه کنار تو بمونم

اما تونميذاري حرف بزنم

حاليت نيس...

عشق مني ، حاليت نيس...

عمر مني ، حاليت نيس...

همش ميخاي بري ازم دل بکني

حاليت نيس...

توي قلب من فقط جاي تؤ

حاليت نيس...

يکي دلواپس فرداي تؤ

حاليت نيس...

کاش ميشدعشقمو و احساسمو بفهمي

چشم من دنبال چشماي تؤ

حاليت نيس...

عمرمني، حاليت نيس...

عمر مني، حاليت نيس...

همش ميخاي بري ازم دل بکني 

حاليت نيس...



نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 17:19 توسط فاطمه| |

داره از غصه دلم بخدا مي پوسه، حتي فکرشم عذابم ميده يه نفر ديگه تو رو ، مي بوسه . . .
يه  نفر خيره شده تو چشمات ، داره عشقشم ميده باتو ، باورم نميشه اين روزا رو ،يه نفر ديگه ميخنده با تو...
شنيدم خيلي هواتو داره، شنيدم خيلي جاي منا پر کرده، غيرمن که عاشق چشماتم ، هرکي عاشقت بشه ، نامرده...
بدجوري جؤ گيرشدي...
از همه چي سير شدي...
که رفتيو پشت سر من حرف بزني...
تو رو بخدا ببين چي شدي...
هنوز يه بره اي عزيز ، فکر ميکني که گرگ شدي، اينقده بچگي نکن، فکر ميکني بزرگ شدي...
آب رفته توي جوب  برنميگرده عزيزم، آتيش دوست دارم هات ديگه سرده عزيزم...
يادته به عشق من خنديدي گفتي بچه اي...
حالا دوست ندارم،حرف يه مرده عزيزم...
عزيزم...عزيزم...
                
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 17:19 توسط فاطمه| |

خوش بحالت   

که منا يادت نيس...

خوش بحالت

که فراموشت شد...

خوش بحالت

که ازاين تاريکي،يه ستاره سهم آغوشت شد...

خوش بحالت

که دلت آرومه...

خوش بحالت

که پريشون نيستي...

خوش بحالت

که منا يادت نيس...

خوش بحالت

که پشيمون نيستي... 

 "   خوش بحالتون   "

که با هم خوشحاليد...

"   خوش بحالتون   "

که با هم خوشبختيد...

 

هرجايي که من تنهايي رفتم...

خوش بحالتون که دو تايي رفتين.  . .

خوش بحالتون...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 17:19 توسط فاطمه| |

نگاهت رو به کسی بدوز که قلبش برای تو بتپه***

چشمانت را با نگاه کسی آشنا کن که زندگی را درک کرده باشد***

سرت را رو شونه های کسی بزار که از صدای تپش قلبت تورو بشناسه***

آرامش نگاهت را به قلبی پیوند بزن که بی ریا ترین باشه***

رویاهات رو با چهره کسی تصور کن که زیبایی را احساس کرده باشه***

چشم به راه کسی باش که تورو انتظار کشیده باشه***

اما عاشق کسی باش که تک تک سلول های بدنش تقدس عشق رو درک کنه....

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 15:43 توسط فاطمه| |

گفته بودی دست هایم از خودم تنها ترند....

دستهایم مال ان تنها ترین دستان تو.....

حرف میزنیم تادردلمان نماند

اما همین که به زبان امد میگویند خطاست...!

نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1391ساعت 19:26 توسط فاطمه| |

خواهرم از من پرسید:پنج وارونه چه معنی دارد؟

من به او خندیدم

کمی ازرد و حیرت زده گفت:روی دیوار و درختان دیدم!!

باز هم خندیدم

گفت:خودم دیدم مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد!

آنقدر خنده ورم داشت که طفلک ترسید

بغلش کردم و بوسیدم و گفتم:

وقتی باران بی وقفه ی در‌‌د

سقف کوتاه دلت را خم کرد بیگمان میفهمی پنج وارونه چه معنی دارد!!

نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 18:42 توسط فاطمه| |

سلام به همه برو بچ!!!

یه نظر سنجی خیلی توپ و باحال!!همگی میتونین شرکت کننین

به همه خبر بدید که تو این وب نظر سنجی توپ برگذار شده

سوال نظر سنجی:

تاحالا چه سوتی هایی دادید؟؟؟

توجه!!                                                                 توجه!!

همه ی کامنتاتون را تو وب پست میکنم تا همگی فیض ببریم

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 8:22 توسط فاطمه| |

ندار بودم عروسک قصه ام پرید....

 دارا که باشی سارا با پای خودش می آید

................................................................................

از کودک فال فروش پرسیدم چه میکنی؟؟

گفت از حماقت انسان ها تکه نانی در می آورم

آنهایی که در امروزشان مانده اند

از من فردایشان را میخواهند...!!!!!

نوشته شده در شنبه نهم دی 1391ساعت 20:5 توسط فاطمه| |

سلام به دوستای گلم شرمنده چند روزیه کامپیوترمون خراب شدهو نمیتونم بیام و به همتون سر بزنم واقعا شرمنده منو به بزرگی خودتون ببخشید

نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 18:29 توسط فاطمه| |

ارزو دارم که دل جایی گرفتارت کند

با حریف تند خویی همسر و یارت کند

یک شبی اید به خوابت بعد چندین انتظار...

دل تپیدن های شوق از خواب بیدارت کند

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 17:28 توسط فاطمه| |

 

و خدا اینجاست!

لحظه ایست که چون میشنوی...

خاک را...

با لیاقت تر از آن میدانی،که فقط پای تو را بوسه زند او همان لحظه شیرین طلوع است

که هر گاه...

سر به شکرانه فرو میبری انگار نفسی،گشته تهی از هوسی،خسته و بیجان که حساریست ولی بی معناست!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 12:58 توسط فاطمه| |

 صادقانه میگویم حرف دلی بی ریا .....!                                                      

بی بهانه میگویم مثل آنها ، همان قلبهای بی وفا ..... بی وفایی نمیکنم .

عاشقانه میگویم ..... عشق من دوستت دارم.

صادقانه گفتی دوستم داری ، عاشقانه عشق تو را باور کردم .

از من خواستی تنها با تو باشم ، با احترام قلب تنهایم را به تو تقدیم کردم .

گقتم این قلب مال تو ، همیشه وفادار تو ، هرگاه خواستی بگو تا شود فدای تو .

از من خواستی به کسی جز تو دل نبندم ، می ترسیدی روزی تو را ترک کنم .

هیچگاه نمی گذارم دلتنگم شوی ، همیشه در دلت خواهم ماند . هیچگاه نمی

گذارم دلگیر شوی همیشه در کنارت هستم ،هم با تو درد دل میکنم ، هم میشنوم

درد دلهایت را ...

دوباره میرسیم به آن احساس زیبا ، همان حرف صادقانه ، همان حرف دل بی ریا.

همان کلام عاشقانه ، همان احساسی که تنها نسبت به تو دارم ، آری عزیزم خیلی دوستت دارم

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 12:52 توسط فاطمه| |

خواهشا وقتی تشریف میارید نظر یادتون نره

مر۳۰

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 12:10 توسط فاطمه| |

 

خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد

به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد

اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس

نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اينکه نبندم دل به تورؤياهای خودم

بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا

خداحافظ خداحافظ

همين حالا

خداحافظ

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 11:36 توسط فاطمه| |

 

در سکوت و تنهایی های خویش مینویسم

در روزگاری که نمیتوتنم بر ترس خود غلبه کنم

به نوشتن روی آوردم به نوشتن حرف های درون سینه ام

که آن هارا هرگز نمیتوان به زبان آورد آری،آری من نمیتوانم با خود و تنهایی های خود آرام بگیرم،

میترسم میترسم از زمانی که تنها در گوشه ای بدون دستان مهربان تو در این دنیای سوت وکور جان دهم

در این دنیایی که نبودن بهتر از بودن است

به خود میبالم که توانسته ام اینگونه با مشکلات کنار بیایم

آیا تا آخر راه میتوانم قدم بر دارم

یا هرگز به مقصد نهایی خود نمیرسم

خدایا کمکم کن واقعا مهتاجم

نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 18:15 توسط فاطمه| |

تو را که سالها در خیالم سایه ات را میدیدم و تپش قلبت را حس میکردم.
و برای یافتنت به درگاه پروردگار دعا میکردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟!
چگونه فراموشت کنم؟!!
تو را که همزمان با تولدت همه را فراموش کردم.
برایم تمامی اسم ها بیگانه شدند و همه ی خاطرات مردند.
دستم را به تو میدهم...
قلبم را به تو میدهم...
فکرم را به تو میدهم...
بازوانم را به تو میبخشم...
و نگاهم از آن توست...
و شانه هایم که نپرس دیگر با من غریبه اند...

 و تمام لحظه ها تو را میخوانند و برای عطر نفسهایت دلتنگی میشوند...

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت 19:59 توسط فاطمه| |

 

همیشه چشم در راحت بودم اما....

 

همیشه ماندن دلیل عاشق بودن نیست

خیلی ها رفتند تا ثابت کنند عاشقند

یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش۴-۵ماه زنده نیست

 

عشق زمانی شکل میگیرد که نتوانی به چیزی جز او فکر کنی

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت 19:37 توسط فاطمه| |

 

تا کی تنهایی...

 

سوختم و ساختم اما هرگز نیامد بی او چه کنم ایا مرگ حق من است

 

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 13:36 توسط فاطمه| |

تا کی چشم به راحت باشم؟؟؟

ایا تا روزی که بدون من با دیگری در کوچه تنهایی ها قدم بر میداری؟؟

تنها راه تو فرار است فرار از قلب من فرار از عاشق شدن اما بدون من!

دیگر راهی نداری برو فراموشت میکنم

اما این را بدان که همیشه دوستت داشتم و دارم

ای سنگدل 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 11:47 توسط فاطمه| |

 

بدون شرح فقط

(دوستت دارم)

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 11:39 توسط فاطمه| |

سلام به دوستای گلم

ممنون از این که از وب من دیدن میکنید

میخواستم نظرتون را درباره ی عشق و دوستی های خیابونی بدونمکه ایا این دوستی ها خوب هستند یا نه!!

ایا ممکنه این دوستی ها واقعا از روی دوست داشتن باشه یا فقط از سر هوسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 11:48 توسط فاطمه| |

در غریبی هر چه نالیدم کسی یادم نکرد

عاشقی خاکسترم کرد و یارم یادم نکرد

سوز دل آواره ام کرد و هیچ کس باور نکرد

خاک غربت پرپرم کرد و هیچ کس خاکم نکرد...

 

دوست دارم به خاطر اونت،به خاطر اون چیز قشنگت،خودت میدونی که چی را دارم میگم،همونی که زیر لباسته....

.

.

.

.

.

.

به خاطر

.

.

.

.

.قلبت

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 12:37 توسط فاطمه| |

Design By : Mihantheme